Wednesday, March 12, 2008

شلاق سرمايه و جواب کارگر

ياشار سهندي

١- شلاق ابزاري براي بردگيچه کسي براي اولين بار در تاريخ بشري شلاق را بر پيکر انساني نواخت تا او را وادار به کار کند؟ در هيچ کجا ثبت نشده است. ظاهرا اين امر براي تاريخ بشري که تاکنون نوشته شده است مهم نيست. شالوده تاريخي که نوشته ميشود بر اين اساس است که شلاق نواختن بر پيکر انسانهاي زحمتکش لازمه به حرکت در آمدن چرخ جامعه است . اين امري طبيعي قلمداد شده است. لازمه پيشرفت را همين ستم تاريخي ميدانند: "که اگر نبود اين شلاق هيچ کس کار نمي کرد!" فلذا بر پرچم ايشان نوشته شده است: " تا نباشد چوب تر/ فرمان نبرد گاو و خر"، انسان در نزد ايشان حکم چهار پايي را دارد که آفريده شده تا کار کند.
اهرام مصر سمبل ستم عظيمي است که بر انسانها رفته. با کوبيدن شلاق بر گرده انسانها برپا شده. اکنون براي آنها که در "دالانهاي مرموز" اهرام کاوش ميکنند چيزي که ابدا مهم نيست همان پژواک صداي شلاق است که بر پشت انساني نشسته است و ناله انساني از درد جانکاه که در فضاي آن دالانها حبس شده است. براي ايشان اما، جسد فرعوني به نام "توتان خاتوم" بسيار مهم است که کشور به کشور ميگردانند و تمام نسوج باقي مانده او را مي کاوند تا شايد بفهمند فرعون جوان چرا مرده و اصلا عاشق شده يا ناکام از دنيا رفته! اما برا ي هيچ کس مهم نيست که بهمراه اين فرعون چند برده زنده بگور شدند تا در آن دنيا به او خدمت کنند. لابد در آن دنيا نيز از ضربات شلاق در امان نيستند و گر نه چگونه مي بايست به فرعون خدمت کنند! هيچ کس نمي پرسد آن بردگان به زبان خوش در آن گور سرازير شدند يا به ضرب شلاق. عامداً اين اهرام را مرموز جلوه ميدهند تا ستمي که بر صدها هزار انسان رفته پوشيده نگه دارند. و گويا تاريخ يک راز است که کسي نمي تواند کليد پيشرفت آنرا درک کند. ميليونها انسان که در طول تاريخ له شدند ( و ميشوند) تا تمدنها شکل بگيرد و کساني امروز نان همان تمدنها را ميخورند و بر سرمردم زحمتکش زمانه خويش ميکوبند" که ما روزگاري سرور جهان بوديم!" اما نمي گويند که اين سروري به قيمت خون جاري شده بر پشت اجداد همين انسانهاي محنت زده آفريده شده است، اما تا دلتان بخواهد نام شاهان شلاق بدست را هنوز که هنوز است با دبدبه و کب کبه به زبان جاري ميسازند. توده مردم که جان بر سر بر پايي اين تمدنها گذاشتند و ميگذارند در نزد ايشان حکم سياهي لشکر را دارند. بقول برشت: "آيا اسکندر بهمراه خود آشپز نداشت." سوال مهمي است اما براي کي سرنوشت آن آشپز مهم است؟ هيچ کس. هيچ کجا سنگ يادبودي به ياد آن آشپز نميگذارند.
اهرام پا برجا ماندند و شلاق نيز دست به دست چرخيده، از دست برده دار به دست ارباب فئودال و از دست ارباب فئودال به دست سرمايه دار رسيده است. گويا افتخار بورژوازي اين بود که ديگر شلاق را بکناري نهاد اما گرسنگي را گرو گرفت تا انسانها کار خويش را در خدمت سود او بکار اندازند، ديگر شلاقي بر بدني کسي خط نمي انداخت اما شلاقي نامريي همان کار شلاق عهد باستان را انجام ميدهد. "انسانها آزادند!" اما خود زندگي به گرو گرفته شده تا تن به استثمار بدهند. اينک کارگزاران اسلامي سرمايه گرسنگي دادن را کافي نميدانند شلاق را نيز دوباره در هوا پيچ و تاب ميدهند و بر گرده انسانهاي شريف فرود مي آورند. اگر در تاريخ ثبت نشده چه کسي اولين شلاق را کوبيد اما اين آخرين آن ثبت شد. اين ديگر در تاريخ ثبت شد که جمهوري اسلامي ، رسما و علنا دولتي است که حکم شلاق را براي کارگران صادر کرده است و اجرا نموده. اين موميايي وارث کليت استثمار و ستم، قدرت خود را با کوبيدن ضربات شلاق بر پيکر کارگر مي خواهد ثابت کند. موميايي که حضور منحوس خود را ميخواهد نشان دهد و براي اينکار بر بدن انساني با شلاق هاشور ميزند که آفريينده زندگي است. کسي را هنوز در دوران ما زنده بگور نکرده اند تا به ارباب در آن دنيا خدمت کند. اما زندگان را به شرايطي محکوم کردند که چيزي فراتر از زنده بگور شدن نيست. و در عين آزاد بودن(!) در چنبره روابطي گرفتار آمده که او را به اندازه يک برده دوران باستان ارزشمند نمي داند.
٢- ده ضربهخداوند بر موسي ظاهر شد و ده فرمان خود را بر او ديکته کرد تا بندگان خودرا با وعده وحشت از دوزخ به اطاعت وادارد. وعده جمهوري اسلامي به انسانها جهنم بر روي همين زمين است که به کمک هر گونه خباثتي که ميشود سراغ گرفت ميخواهد اين جهنم را بر پا نگه دارد و کارگري که فرياد ميزند" برخيزيد دوزخيان زمين/ برخيزيد زنجيريان گرسنگي / که فردا بين اللمل طريق بشري خواهد شد/" با شلاق ميخواهد به سکوت کشاند. جمهوري اسلامي سرمايه با ده ضربه شلاق بر پيکير نحيف کارگر ميخواهد وحشت خود را از "نافرماني" کارگر بپوشاند؛ضربه اول: تو حيوان ناطق هستي.ضربه دوم: تو بدنيا آمدي کار کني. ضربه سوم: براي تو لذت مفهومي ندارد. بهترين لذت براي تو کار کردن است.ضربه چهارم: سهم تو از زندگي که مي آفريني رنج و زحمت است. که خداوند ستمکشان را دوست ميدارد.ضربه پنجم: رستگاري انسانها به تنهايي ميسر است و رستگاري با رنج و درد بدست مي آيد. کار بي مزد موجب سعادت شماست.ضربه ششم: براي آنکس که کار را ميخواباند. ضربه هفتم: مزد! آنهم مزد بيشتر! اين تقاضا عرش خداي سرمايه را بلرزه مي اندازد.ضربه هشتم: چه گفتي! تو هم خودت را انسان ميداني. خاموش بمان.ضربه هشتم: گرد هم مي آييد و مشت را گره ميکنيد. ضربت نهم را بايد محکم تر نواخت تا مشت ها باز شود. ضربه دهم: سرود بين اللمل ميخواني و خود را جهاني ميداني و اين بزرگترين جرمي است که مي تواند يک کارگر مرتکب شود. ضربت دهم چنان نواخته شود تا صدايش به گوش همگان برسد.
٣- افتخار مااين صدا در جهان پيچيده است. همه وحشت مزدوران سرمايه در اين ده ضربه خلاصه ميشود تا وحشت خود را نشان دهند. وحشت از اينکه ميدانند با يک تن طرف نيستند ، بلکه با طبقه اي روبرويند که جهاني است و قدرتش به همين است. وحشت از طبقه اي است که هنوز متحد نشده است اما با اين وجود با يک اعتصاب و با يک تجمع چند صد نفري لرزه مرگ بر اندام پوسيده حاكمانش مي اندازد. رژيم اسلامي از ترس روبرو شدن با اين طبقه در اول مه، با شلاق از هم اکنون به استقبال آن روز رفته تا شاهد آمدن توده کارگر به خيابان نباشد. تا شايد هنوز بتواند توجيهي براي بودن خود در نزد طبقه استثمارگر داشته باشد. اما او حتي نتوانسته محمود صالحي را با وجود تني رنجور و بيمار که ذره ذره وجودش آب ميشود به تسليم وادارد. که نام صالحي با اول مه گره خورده است و همين گونه پايداري ها است که بر اندام پوسيده موميايي لرزه انداخته. تصور اينکه با وجود اين همه سرکوب با وجود موجود افسار پاره کرده اي به نام "دولت احمدي نژاد" باز کارگر در اول مه فرياد برکشد: " برخيزداغ لعنت خورده" عرق سرد مرگ را بر تن اين جمهوري استثمار اسلامي سرمايه نشانده و ميخواهد شايد با شلاق زدن بودن خود را حس کند. بايد اين جمهوري نکبت سرمايه را بزير کشيد و اين افتخار براي نسل ما در تاريخ ثبت شود که اينان کساني بودند که شلاق استثمار را براي ابد دفن کردند. پاسخ ما دراول مه به جمهوري شلاق سرمايه چنين است:برخيزيد دوزخيان زمين/ برخيزيد زنجيريان گرسنگي/ که فردا بين الملل طريق بشري خواهد شد. و پرچم سرخ طبقه را بلند تر از هميشه به اهتزاز در خواهيم آورد که بر آن حک شده است: "اساس سوسياليسم انسان است."

Friday, February 29, 2008

کمون و رهایی اجتماعی!

کارل مارکس

(یک توضیح: این نوشته کوتاه مارکس نکات بسیار مهمی دربر دارد. یک جمعبندی از کمون پاریس و مهمترین شاخص های این تجربه تاریخی بشری است. اینجا مارکس در عین حال منشاء دولت مدرن را توضیح میدهد و اینکه چگونه کمون در پی الغا و برانداختن آن و برقراری نوع جدیدی از دولت بود که دیگر دولت نیست، بلکه شکل سیاسی رهایی اجتماعی از قید سرمایه داری و تاریخ طبقاتی است. یعنی همان چیزی که به "دیکتاتوری پرولتاریا" مشهور است. آنطور که در همین نوشته تعریف میکند: "کمون، يعنی جذب مجدد قدرت دولتی توسط جامعه، جامعه‌ای که با نيروهای زنده خودش تعريف ميشود و نه با نيروهايی که آن را تحت کنترل و انقياد دارند؛ يعنی توسط خود توده‌های مردم که بجای نيروی متشکل سرکوب کننده‌شان، نيروی خودشان را سازمان ميدهند. يعنی استفرار آن شکل سياسی که بر رهايی اجتماعی توده‌های مردم ناظر است..."
به این لحاظ همین نوشته کوتاه در عین حال حاوی مهمترین مولفه های کمونیسم مارکس است. کمونیسمی که مستقیما بر تجربه و پراتیک و جمعبندی جنبش انقلابی کارگری متکی است. همین کمونیسم بروشنی نشان میدهد که چگونه در دهه هشتاد قرن نوزده جنبش واقعی کارگران شکل سیاسی رهایی اجتماعی را به جهان عرضه میکند و چگونه میتوان سوسیالیسم همین امروز را آغاز کرد. اگر 120 سال پیش و در عصری که سرمایه داری تازه داشت اروپا را بمعنی عملی فتح میکرد رهایی اجتماعی چنین ممکن به نظر میرسید، امروز در عصر جهانی شدن سرمایه چرا نباشد؟
خب اینهمه کشت و کشتار، دو جنگ جهانی، زدن بمب اتم به مردم بیگناه چند شهر، اینهمه تحریف و جنایات به نام سوسیالیسم و کمونیسم ، اینهمه ارتجاع و ترور و تهدید که امروز از در و دیوار سرمایه جهانی میریزد، برای همین است که ما بترسیم و باور نکنیم که سوسیالیسم را امروز هزاربار بیشتر و بهتر از زمان کمون قرن نوزدهمی میتوان شروع کرد.
اما ما چاره ای نداریم که بر ناباوری هایمان فایق بیائیم و مثل لنین و بلشویک ها رهایی بشر را به پیش ببریم و کار نیمه تمام آنها را نیز تمام کنیم. راه دیگری نیست، یا سوسیالیسم یا بربریت.
این نوشته را به دلیل نزدیک شدن سالگرد کمون پاریس و همینطور در رابطه با بحث های دیگری که در این شماره در باره انقلاب 57 داشتیم انتخاب کردیم. تیتر فوق از ما است و متن زیر عینا از سایت عمومی مارکس و انگلس که خسرو داور درست کرده، برداشته شده است. پرانتزها از مارکس است، کروشه ها از مترجم و یکی دو کروشه را ما اضافه کردیم که با امضای ج.ک مشخص است.
بدقت و بارها بخوانید! جوانان کمونیست.)

خصلت کمون
پيش نويس اول جنگ داخلی در فرانسه
کارل مارکس
مترجم: فرهاد نیکو
ماشين دولتی متمرکزی که با ارگانهای فراگير و پيچيده نظامی، بوروکراتيک، روحانی و قضائی‌اش، چون مار بوآ جامعه مدنی حاضر را در چنبره خود ميگيرد (اسير ميکند)، ابتدا در دوران سلطنت مطلقه بمثابه حربه جامعه نوپای مدرن درمبارزه برای رهايی از چنگ فئوداليسم، ساخته و پرداخته شد. امتيازات تيولداری اشراف، شهرها و روحانيون قرون وسطی به متعلقات يک قدرت دولتی يگانه تبديل شدند؛ بنحوی که صاحب منصبان فئودالی جای خود را به مأمورين حقوق‌بگير دولتی دادند، سلاحها از کف مُلازِمين قرون وسطايی ملاکين و نظميه‌های شهروندان به يک ارتش دائمی انتقال يافت، و هرج و مرج بی‌قاعده و رنگارنگ قدرتهای متعارض قرون وسطائی جای خود را به طرح نظم يافته يک قدرت دولتی با تقسيم کار سيستماتيک و مبتنی بر سلسله مراتب سپرد. انقلاب اول فرانسه که وظيفه پی‌ريزی وحدت ملی (ايجاد يک ملت) را در مقابل خود داشت، ناچار بود هر استقلال محلی، منطقه‌ای، شهری و ايالتی را بکلی در هم شکند. در واقع انقلاب ناچار بود که تمرکز و سازماندهی قدرت دولتی را که سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، تداوم بخشد، و حوزه عمل و ملحقات قدرت دولتی، تعداد ابزارها، استقلال آن را از، و حکومت ماوراء طبيعی آن را بر جامعه واقعی، آنچه که در حقيقت جانشين حکومت ماوراء طبيعی قرون وسطايی و قديسين آن ميشد، توسعه دهد. هر امر مجزا و کوچکی که روابط گروههای اجتماعی بوجود آورده بود از جامعه جدا شده، و بمثابه امر دولت، در مقابل و مستقل از جامعه تثبيت شد؛ و آنگاه تحت اداره کاهنان دولتی‌ای قرار گرفت که با سلسله مراتب دقيقا مشخص شده‌ای انجام وظيفه ميکردند.
اين غده انگلی [روئيده بر] جامعه مدنی، که خود را قرينه ايده‌آل آن قلمداد ميکرد، تحت حاکميت بناپارت اول به منتهای بلوغ خود رسيد. اعاده سلطنت و حکومت سلطنتی ژوئيه [١٨٣٠] جز تقسيم کار بيشتر چيزی بر آن نيفزود. اين تقسيم کار به همان نسبتی که تقسيم کار درون جامعه مدنی امور جديد و در نتيجه عرصه‌های جديد برای عملکرد دولت فراهم ميآورد، رشد ميکرد. جمهوری پارلمانی فرانسه و حکومتهای سراسر قاره اروپا، در جريان مبارزه‌شان عليه انقلاب ١٨٤٨، به همراه اقدامات سرکوبگرانه‌ای که در قبال جنبش توده‌ای آغاز ميکردند، الزاما ابزارهای عملکرد و تمرکز اين قدرت حکومتی را نيز تقويت مينمودند. بدينسان کليه انقلابات [معاصر]، بجای کنار زدن اين بَختَک مرگبار دستگاه دولتی، صرفا آن را کاملتر کردند. در جنگ قدرتی که بين جناحها و احزاب طبقات حاکمه در جريان بود، اشغال، تصرف، کنترل و هدايت اين دستگاه عريض و طويل حکومتی، عمده‌ترين غنيمت جنگی طرف فاتح محسوب ميشد. دستگاه دولتی، که بر محور شکل‌گيری ارتشهای دائمی بزرگ، انبوهی از انگلهای دولتی و قرضه‌های هنگفت دولتی استوار بود، در دوران سلطنت مطلقه سلاحی شد در دست جامعه مدرن در مبارزه‌اش عليه فئوداليسم؛ مبارزه‌ای که در انقلاب فرانسه به اوج پيروزی خود رسيد. و آنگاه تحت حاکميت بناپارت اول، مبدل به ابزاری گرديد که توسط آن نه فقط انقلاب و تمامی آزاديهای همگانی پايمال شد، بلکه همچنين انقلاب فرانسه توانست به خارج از مرزهايش دست بياندازد و در قاره اروپا بجای سلطنتهای فئودالی، حکومتهای کمابيش از نوع فرانسه ايجاد نمايد. در دوران اعاده سلطنت و حکومت سلطنتی ژوئيه، اين دستگاه نه تنها به ابزاری در خدمت طبقه متوسط جهت اِعمال قهریِ سلطه طبقاتيش تبديل گرديد، بلکه توسط آن و با تخصيص کليه مقامات نان و آب دار به خانواده‌های اين طبقه، استثمار ديگری به استثمار مستقيم مردم افزوده شد. و سرانجام در دوران مبارزه انقلابی‌ ١٨٤٨ بصورت وسيله‌ای در خدمت قلع و قمع آن انقلاب و سرکوب کليه آرمانهای رهايی‌بخش توده‌های مردم درآمد. طفيلی دولت، اما، آخرين مرحله تکوين خود را در دوران امپراتوری دوم از سر گذراند. قدرت حکومتی، با ارتشی دائمی‌اش، با بوروکراسی فراگيرش، با روحانيت عوامفريبش، و با سلطه مراتب قضائی چاکرمنش‌اش، چنان مستقل از خود جامعه رشد کرده بود که حتی يک ماجراجوی مسخره درجه دوم در رأس يک دارودسته از اوباش جنايتکار و حريص [اشاره به لوئی بناپارت است. ج.ک] توانست از عهده اداره‌اش برآيد. [اينجا ديگر دستگاه دولت] به دستاويز "ائتلاف مسلحانه اروپای کهنه" بر عليه دنيای نوينی که انقلاب ١٧٨٩ بنا نهاده بود نيازی نداشت. [اينجا ديگر دولت] ملزم نبود که بصورت ابزار سلطه طبقاتی که از سيستم پارلمانی، يا مرجع قانونگذار خود تبعيت ميکند، ظاهر شود. [اينجا ديگر قدرت حکومتی] منافع حتی طبقات حاکم را هم زير پا گذاشت؛ طبقات حاکمی که جای نمايشِ پارلمانی‌شان را هيأتهای قانونگذار انتصابی و مجلس سناتورهای حقوق‌بگير گرفته بود، [و در عين حال] خودشان از طريق آراء عمومی توافق همگانی‌شان را در برسميت شناختن ضرورت حفظ "نظم" - يعنی يوغ زمينداران و سرمايه‌داران برگُرده توليد کننده - با صدور جواز سلطه بلامنازع دولت اعلام کرده بودند. پشت پرده مندرس نمايش مسخره‌ای از گذشته، کاخی از تبهکاری پنهان ميشد که محل رونق محافل عيش و نوش فساد موجود، جشن پيروزی انگلی‌ترين جناح يعنی کلاهبرداران مالی، و ميدان عرضِ اندام و ولنگاری کليه آثار ارتجاعی ادوار سابق بود. بدينسان بود که قدرت دولتی آخرين و کاملترين تجلّی خود را در امپراتوری دوم باز يافت. امپراتوری‌ای که در ظاهرِ امر، پيروزی نهايیِ قدرتِ دولت بر جامعه بنظر ميرسيد، ولی در واقع مجلس عيش و نوش و عربده‌کشی فاسدترين عناصر آن جامعه را بنمايش ميگذاشت. به چشمِ بيرونِ گود نشستگان، آنچه رخ ميداد غلبه قوه مجريه بر قوه مقننه، و شکست نهايی آن شکل از سلطه طبقاتی که خود را حاکميت تمام عيار جامعه قلمداد ميکرد، بدست شکلی ديگر که خود را قدرتی مافوق جامعه ميدانست، بود. اما در حقيقت، [اين امپراتوری] شرم‌آور‌ترين، و تنها شکلِ ممکنِ سلطه طبقاتی بود؛ چيزی که برای خود طبقات حاکم نيز، به همان اندازه‌ای که برای طبقات زحمتکشی که به زنجير آن کشيده ميشوند، خفت بار بحساب ميآمد.
٤ سپتامبر در واقع امر، چيزی جز اعاده حيثيت از جمهوری در مقابل دلقک ماجراجويی که سَلّاخ آن بشمار ميرفت، نبود. آنتی‌تز واقعی خودِ امپراتوری، يا به عبارت ديگر، آنتی‌تز واقعی قدرت دولتی، يعنی قوه مجريه متمرکزی که امپراتوری دوم چيزی جز نسخه رنگ و رو رفته‌ای از آن نبود، کمون بود. قدرت دولتی در واقع نيرويی بود در خدمت عروج و شکل‌گيری طبقه متوسط؛ بدين صورت که ابتدا وسيله‌ای شد برای در هم شکستن فئوداليسم، و سپس ابزاری گرديد در جهت در هم شکستن آرمانهای رهايی‌بخش توليد کنندگان - يعنی طبقه کارگر. تمام واکنشها و کليه انقلابات [معاصر] تنها به انتقال اين قدرت متشکل - نيروی سازمانيافته‌ای که بردگی کار را تضمين ميکند - از دستی بدست ديگر، و از جناحی به جناح ديگر طبقات حاکم کمک رساندند. [اين قدرت متشکل] بمثابه وسيله غارت و انقياد در خدمت طبقات حاکم قرار داشت. [اين قدرت] از هر تحول جديد نيروی تازه‌ای ميگرفت. [اين قدرت] در خدمت سرکوب هر خيزش توده‌ای قرار ميگرفت و هر بار پس از اينکه طبقه کارگر ميجنگيد و مأموريت انتقال قدرت را از يک دسته از سرکوبگرانش به دسته ديگر بپايان ميرساند، جهت سرکوب خودش بکار گرفته ميشد. از اين رو [کمون،] انقلابی بر عليه اين يا آن شکلِ "مشروع"، "قانونی"، "جمهوری" و يا "سلطنتی" قدرتِ دولتی نبود. بلکه انقلابی بود عليه نفس دولت، اين سقط جنين ماوراء طبيعی جامعه؛ انقلابی بود که مردم برای باز پس گرفتن کنترل زندگی اجتماعی خودشان برپا داشتند، اين ديگر انقلابی نبود که قدرت متشکل حکومتی را از يک جناح طبقات حاکمه به جناحی ديگر منتقل کند، بلکه انقلابی برای درهم شکستن خودِ اين ماشين منفور سلطه طبقاتی بود. [کمون] از آن نوع مبارزات نيم‌بندی که بين اَشکال اجرايی و پارلمانی سلطه طبقاتی درميگيرد نبود، بلکه شورشی بود عليه اين هر دو شکل؛ اَشکالی که مکمّل يکديگرند، و شکل پارلمانی در واقع چيزی جز فريبکاری قوای اجرايی نيست. امپراتوری دوم شکل نهايی اين دولت غاصب بود؛ در حالی که کمون نفی صريح آن، و بنابراين، طلايه‌دار انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم بود. از اينرو، عليرغم هر آنچه که در پاريس بسرش بيايد، کمون سراسر گيتی را در خواهد نورديد. غريو خوش آمد طبقه کارگر اروپا و آمريکا بلافاصله از آن بعنوان کلام سحرآميز رهايی استقبال کرد. [در برابر آن،] افتخارات و اَعمال ماقبل تاريخی فاتحان پروسی همچون تخيلات وهم‌آلود گذشته‌ای دور بنظر ميرسد.
تنها طبقه کارگر بود که ميتوانست با کلام "کمون"، اين آرمان نوين را بيان کند و با کمون رزمنده پاريس پرچم آن را بيافرازد. آخرين شکل تجلی قدرت دولتی، يعنی امپراتوری دوم، هر چند افتخارات طبقات حاکمه را زير پا ميگذاشت، و ظاهرسازی‌های پارلمانی آنها را در مورد "خودگردانی" بباد ميداد، در واقع تنها شکل ممکن، و آخرين شکل ممکن سلطه اين طبقات بود. عليرغم آنکه اين شکل حکومتی، از آنها بلحاظ سياسی خلع يد ميکرد، ولی در عين حال مجلس عيش و نوشی بود که در پناه آن تمام تباهی‌های رژيم سياسی و اقتصادی‌شان امکان سلطه تمام عيار مييافت. بورژوازی متوسط و کوچک، بخاطر شرايط اقتصادی زيست‌شان، نميتوانستند پرچمدار انقلابی جديد باشند، و بناچار يا بايستی پا جایِ پایِ طبقات حاکم ميگذاشتند، و يا دنباله‌رو طبقه کارگر ميشدند. دهقانان پايگاه اقتصادی منفعل امپراتوری دوم را تشکيل ميدادند، امپراتوری‌ای که آخرين پيروزی دولت منفک و مستقل از جامعه را بنمايش ميگذارد. تنها پرولترها بودند که مُلهَم از وظيفه اجتماعی جديدی که کل جامعه درمقابلشان قرار ميداد، يعنی امحاء کليه طبقات و حاکميت طبقاتی، قدرت انهدام دستگاه سلطه طبقاتی - يا بعبارت ديگر دولت، يعنی آن حکومت متمرکز و متشکلی که بجای آنکه خادم جامعه باشد، آقايی بر آن را غصب کرده بود - را داشتند. امپراتوری دوم، اين منتهای بلوغ و در عين حال اوج هرزگی دولتِ بر تختِ کليسای قرون وسطی تکيه زده ، فلسفه وجود خود را از مبارزه فعالانه طبقات حاکم عليه پرولترها، مبارزه‌ای که حمايت منفعل دهقانان را با خود داشت، کسب کرده بود. اين امپراتوری در تقابل با پرولترها جان گرفته بود، و بوسيله آنها نيز از پای درآمد. [اين انهدام] تنها متوجه شکل ويژه‌ای از قدرت دولتی (متمرکز) نبود، بلکه دولت را در قدرتمندترين شکل تجلّی آن، که خود را با استقلال ظاهری‌اش از جامعه تعريف ميکرد، و به اين اعتبار، همچنين آن را در منتهای ابتذالش، سراپا آغشته به تبهکاری و غرق در فسادِ مطلق در داخل کشور و ناتوانیِ مطلق در خارج، هدف قرار داده بود.
دوران پارلمانتاريسم در فرانسه بسر آمده بود. دوره حکومت جمهوری پارلمانی از ماه مه ١٨٤٨ تا مقطع کودتا، کلام آخر و در واقع سيادت تمام عيار پارلمانتاريسم را اعلام کرد. امپراتوری دوم که مخلوق همين پارلمانتاريسم بود، خالقش را به هلاکت رساند. بدين ترتيب، پارلمانتاريسم ديگر در فرانسه مُرده بود، و بی‌شک انقلاب کارگری ابدا خيال زنده کردن آن را در سر نداشت.
اما گويی اين شکل از سلطه طبقاتی به کناری زنده شد تا قوه مجريه، يعنی دستگاه حکومتی دولت، بزرگترين و تنها عامل تهاجم به انقلاب گردد.
٭ ٭ ٭

کمون، يعنی جذب مجدد قدرت دولتی توسط جامعه، جامعه‌ای که با نيروهای زنده خودش تعريف ميشود و نه با نيروهايی که آن را تحت کنترل و انقياد دارند؛ يعنی توسط خود توده‌های مردم که بجای نيروی متشکل سرکوب کننده‌شان، نيروی خودشان را سازمان ميدهند. [کمون] يعنی استفرار آن شکل سياسی که بر رهايی اجتماعی توده‌های مردم ناظر است، بجای آن نيروی ساختگیِ جامعه که توسط دشمنان آنها و برای سرکوب آنها بکار گرفته ميشد (نيرويی که توسط سرکوبگرانشان ضبط شده بود) (نيروی خود توده‌های مردم که عليرغم‌ و برعليه خودشان سازمان يافته بود). اين شکل، مانند تمام پديده‌های بزرگ، شکلی ساده بود. [تجربه] انقلابات گذشته - اينکه هميشه فرصت ضروری برای تحولات تاريخی، در همان گرماگرم پيروزی توده‌ای و به محض اينکه انقلاب سلاح پيروزی را تحويل ميداد تا عليه خودش بکار گرفته شود؛ از دست ميرفت - قبل از هر چيز در استقرار گارد ملی بجای ارتش انعکاس يافت.
"برای اولين بار پس از ٤ سپتامبر، جمهوری از چنگِ حکومت دشمنانش آزاد شده است... در شهر يک ميليس ملی مستقر ميشود که بر عکس ارتش دائمی که از حکومت در مقابل شهروندان دفاع ميکند، امر دفاع از شهروندان در مقابل قدرت (حکومت) را بعهده دارد." (بيانيه کميته مرکزی کمون، مورخ ٢٢ مارس)
(کافی بود که مردم اين ميليس را در سطح کشوری سازمان دهند تا شرِّ ارتشهای دائمی از سرشان باز شود؛ انحلال فوری [ارتش،] اين منشاء مالياتها و قرضه‌های دولتی، و اين خطر دائمی غصب مجدد حکومت از جانب سلطه طبقاتی، خواه از نوع متعارف سلطه طبقاتی و خواه از نوع ماجراجويی که خود را ناجی همه طبقات معرفی کند، اولين شرط اقتصادی اساسی برای کليه پيشرفتهای اجتماعی است). اين اقدام در عين حال مطمئن‌ترين تضمين در مقابل تجاوز خارجی است، در واقع وجود دستگاه پُرخرج ارتش را برای همه دولتهای ديگر غيرممکن ميکند. و نيز دهقان را از پرداختن "ماليات خون" و از شرِّ بزرگترين منشاء‌ مالياتها و قروض دولتی خلاص ميسازد. همينجا معلوم ميشود که برای دهقان، کمون يک فرصت تنفس و کلام اول رهايی اوست. پس "پليس مستقل" منحل گرديد و جای اشرار خود را به خادمين کمون داد. حق رأی همگانی تا کنون بنوعی، چه برای گرفتن مجوز پارلمانی "قدرت مقدس دولتی" و چه بعنوان برگی در دست طبقات حاکمه، مورد سوء استفاده قرار ميگرفت تا که جواز (انتخاب ابزارهای) سلطه طبقاتی [از نوع] پارلمانی برای يک دوره صادر گردد. کمون برای‌اولين بار اين حق رأی همگانی را به هدف واقعی آن مربوط کرد؛ يعنی حقی برای انتخاب خادمين اداره امور و ابتکارات مردم توسط خود کمونهای مردم. [کمون] آن تصور [را بباد داد] که گويی اداره امور، سياست و حکومت کردن، اموری مرموز و فونکسيونهای ماوراء زمينی هستند که بايستی به جماعتی تعليم ديده سپرده شوند؛ يعنی به قشر کاسه‌ليسان و مفتخوارانی با جيره و مواجب هنگفت، انگلهای دولتی‌ای که تکيه زده بر مقامات بالا تمام دانش توده‌های مردم را بخود جذب کرده و در رده‌های پايين‌تر سلسله مراتب بر عليه خود مردم بکار ميگيرند. [کمون] سلسله مراتب دولت را کاملا از ميان برداشت و بجای اربابان متکبّر مردم، خادمينی را گذاشت که در هر زمان قابل عزل بوده، و با تقبل مسئوليتهای واقعی بجای مسئوليتهای کاذب، تحت نظارت مداوم مردم انجام وظيفه مينمايند. آنها دستمزدی معادل دستمزد کارگران ماهر، يعنی معادل ١٢ ليره در ماه دريافت ميدارند. و بالاترين حقوقشان از ٢٤٠ ليره در سال تجاوز نميکند؛ اين حقوق ساليانه، مبلغی حدود يک پنجم حقوقی است که دانشمند معروف، پروفسور هاکسلی Huxley، برای مايحتاج يک منشی "اداره آموزش مرکز" کافی دانسته است. تمام رمز و رموز دروغين و ادعاهای کذايی دولت با ظهور کمون بدور ريخته شد، کمونی که عمدتا از کارگران ساده‌ای تشکيل شده بود که دفاع از پاريس را سازمان ميدادند، با افسران بناپارت ميجنگيدند، مايحتاج يک شهر عظيم را تأمين ميکردند، کليه مشاغلی را که سابقا بين حکومت، پليس و مديران تقسيم ميشد، به عهده ميگرفتند؛ و کارشان را در انظار مردم، بسادگی، در دشوارترين و پيچيده‌ترين شرايط انجام ميدادند. کاری که مانند کار ميلتون Milton در نگارش "بهشت گمشده" در ازای چند ليره ناقابل، در روز روشن، بدون ادعای خطاناپذيری، بدون مخفی شدن پشت درهای دفاتر ورّاجی، و عاری از شرم اعتراف به اشتباهات از طريق تصحيح آنها، صورت ميگرفت. [کمون] تمام امور جامعه، يعنی امور نظامی، اداری و سياسی را، در يک نظم واحد بمثابه امور واقعی کارگران، و نه متعلقات پنهانی قشری تعليم ديده تعريف کرد؛ (حفظ نظم در تلاطم جنگ داخلی و انقلاب) (اتخاذ تدابيری در رابطه با اصلاحات عمومی). هر اقدام کمون البته دارای اهميتی ويژه بود، ولی بزرگترين اقدام کمون سازماندهی خودش بود، که بطور فی‌البداهه، در شرايطی که دشمن خارجی در يک سو و دشمن طبقاتی در سوی ديگر کمين کرده بودند، صورت ميگرفت؛ با حياتش نيروی سازنده‌اش را و با عملش نظريه‌هايش را به اثبات ميرساند. حضور کمون يک پيروزی بر فاتحان فرانسه بود. پاريسِ اسير، با يک خيز جسورانه مجددا رهبری اروپا را، نه با اتکاء‌ به نيروی سبعانه، بلکه با افراشتن پرچم رهبری جنبش اجتماعی و با ماديت بخشيدن به آرمانهای طبقه کارگر همه کشورها، احراز نمود.
اگر تمام شهرهای بزرگ بصورت کمون، با الگو قرار دادن [کمون] پاريس، سازمان يابند، هيچ دولتی قادر نخواهد بود که با يک يورش ناگهانی جنبش را غافلگير و سرکوب کند. حتی با اين گام مقدماتی، فرصت لازم برای گرفتن نتيجه کارها، که ضمانتی برای جنبش بحساب ميآيد، بدست خواهد آمد. سازماندهی تمام فرانسه بصورت کمونهای خودکار و خودگردان؛ جايگزينی ارتش دائمی با ميليس توده‌ای؛ برکناری انبوه انگلهای دولتی؛ قرار دادن معلم‌ها بجای سلسله مراتب روحانی؛ سپردن کار قضاوت دولتی به ارگانهای کمونی؛ معمول داشتن حق رأی برای انتخابات نمايندگان کشوری، نه بعنوان وسيله حُقه‌بازی حکومت قَدَر قدرت، بلکه بعنوان مجرای ابراز نظر آگاهانه برای کمونهای متشکل؛ تقليل وظايف دولتی به معدودی وظايف در زمينه امور عمومی کشوری؛
کمون، چنين ساختاری است - شکل سياسی رهايی اجتماعی، [شکل سياسی] آزادیِ کار از يوغ انحصارگران (بَرده کنندگان) وسايل کار، چه خود محصول کار باشد و چه هديه طبيعت. دستگاه دولتی و پارلمانتاريسم زندگی واقعی طبقات حاکم را تشکيل نميدهند، بلکه صرفا ارگانهای عمومی سازمانيافته سلطه آنان، و ضمانت سياسی و فرم بيان نظم کهنه امور هستند. به همين ترتيب هم کمون جنبش اجتماعی طبقه کارگر و بطريق اولی احيای عمومی بشريت نيست، بلکه ابزار سازمانيافته عمل است. کمون کار مبارزه طبقاتی را که از طريق آن طبقه کارگر برای امحاء کليه طبقات، و بنابراين سلطه طبقاتی، تلاش ميورزد، يکسره نميکند. (چرا که کمون منافع ويژه‌ای را نمايندگی نميکند. آنچه وی نمايندگی ميکند آزادی "کار" است، يعنی آن شرط بنيادی و طبيعی زندگی فردی و اجتماعی که فقط از طريق زورگويی، تقلب و تمهيدات ساختگی از جانب اقليتی بر اکثريتی تحميل ميگردد.) کار کمون فراهم آوردن آن شرايط معقولی است که در آن مبارزه طبقاتی بتواند به انسانی‌ترين و عقلانی‌ترين وجه ممکن، مراحل مختلف خود را طی کند. کمون ممکن است موجد واکنشهای قهرآميز و انقلاباتی به همان ميزان قهرآميز شود. کمون رهايی کار را، که هدف والای آن است، با از ميان بردن کار غيرمولد و مخرب انگلهای دولتی؛ با قطع کردن سرچشمه‌هايی که سهم عظيمی از توليد اجتماعی را فدای سير کردن هيولای دولت ميکند از يک طرف، و از طرف ديگر از طريق اداره واقعی امور محلی و کشوری، با حقوقهايی برابر دستمزد کارگران، آغاز ميکند. بنابراين کمون در بدو امر با يک صرفه‌جويی عظيم، با رفرمهای اقتصادی همراه با تحولات سياسی، آغاز بکار ميکند.
زمانی که سازمان کمونی در سطح کشوری بطور قطع مستقر گردد، هنوز اين امکان باقی ميماند که قيامهای پراکنده برده‌داران، آن را با شرايط سختی مواجه گردانند. اين شرايط سبب خواهد شد که کارِ پيشرفت آرام دچار وقفه گردد، ولی با قرار دادن شمشير در کف انقلاب اجتماعی، جنبش را تسريع خواهد کرد.
طبقه کارگر ميداند که بايد از مراحل مختلف مبارزه طبقاتی عبور کند. او ميداند که تفوق شرايط کار آزاد و اشتراکی بر شرايط بردگی کار نياز به زمان دارد. اين طبقه واقف است که (تحول اقتصادی)نه تنها در گرو تحول در توزيع است، بلکه همچنين مستلزم يک سازمان جديد توليد هم هست؛ يا بعبارت ديگر، [اين تحول مستلزم] رها ساختن اَشکال اجتماعی توليد در کار سازمانيافته کنونی (منبعث از صنعت کنونی) از قيد و بند بردگی و از خصلت طبقاتی کنونی آنها، و نيز هماهنگ نمودن آنها در سطوح کشوری و بين‌المللی است. کارگران ميدانند که اين کار نوسازی بارها بخاطر مقاومت منافع انحصارطلبانه و خودخواهی‌های طبقاتی ترمز خواهد شد و از آن ممانعت بعمل خواهد آمد. آنها ميدانند که "عملکرد خودبخودی قوانين طبيعی سرمايه و مالکيت ارضی" تنها طی يک پروسه تکامل شرايط نوين جای خود را به "عملکرد خودبخودی قوانين کار آزاد و اشتراکی" خواهد داد؛ درست همانطوری که "عملکرد خودبخودی قوانين اقتصادی برده‌داری" جای خود را به عملکرد خودبخودی قوانين اقتصادی سرواژ" داد. اما کارگران در عين حال واقف هستند که از طريق شکل کمونی سازماندهی سياسی ميتوان در اين راه گامهای بزرگی برداشت، و ميدانند که زمان آن فرارسيده است که اين جنبش را برای خود و بشريت آغاز کنند. ------------------* تمام پرانتزها و مطالب درون آنها از متن اصلی است. * ترجمه از متن انگليسی،
جلد ٢٢ کليات آثار مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس - پيش نويس اول جنگ داخلی در فرانسه – (تاريخ نگارش ژوئیه ١٨٧٠ تا ماه مه ١٨٧١). منتشر شده در کمونيست، ارگان مرکزی حزب کمونيست ايران - سال پنجم، شماره ٤٠ - خرداد ماه ١٣٦٧، صفحات ٢٣ تا ٢٦